با خدا طرف شدن کار مشکلی است زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی است...
آنقــدر مرا
سرد کرد از خودش ..
از عشق ..کــه حالا بــه جای دلبستن یخ بسته ام آهای !!! روی
احساسم پا نگذاریــد ..لیز میخوریــد
در ابتدای زمین کنار آسمان نشستیم دعا کردیم شاید تمام آرزوهامان باران شود ندانستیم تمام خاکسترمان را آب خواهد برد....
برگ پاییزم و خسته از ایـن زردیها خسته از جور خزان خسته ز نامردیها نیست دستی که رها سازدم از پنجه مرگ رفته از خـاطره ها نیز جوانمردیها هیچ کس را خبری نیست ز سبزی ز بهار می کند درد دل از اینهمه بی دردیها آسمان سرد ،زمین سرد،درختان مرده چو زمستان همه جا یخ زده از سردیها گر بمیری تو ز سرما نگشایندت در آه پس کو؟ کجا رفت؟چه شد مردیها؟ کوچه های دلشان خلوت خلوت بی رنگ سالها این منم و غربت و شبگردیها با من از زندگی سبز بگوئید که من برگ پائیزیم و خسته از این زردئیها
وقت غزل است اما،حتی ز غزل سیرم چون سردتر از سرد است این شعر فراگیـرم فرصت شده بنویسم از نغمه ی بارانی تا حل کند این مشکل، زین صفحه ی دلگیرم مانند بت سنگی کردی تو وجــــودم را ســــنگی که به حــال خـــود آرام نمیـگیـــــرم دلواپســـم از فردا، فـــردا که نمی آیــد بـــاور بـکــنی یا نــه از درد تــو مـــیمــیـــرم دیــگر غزلی از تو،از دل نه نمی گویم چــــون باز خــطا رفته از بنـــد کمـــان تیــرم
نرم و آرام بر کف دستان سردم مشتهایم را فشردم اشکهای سرخ بر جا مانده دل یادگار سنگ خشمت تا ابد شد ای کاش تنها یک نفر هم در این دنیا مرا یاری کند ، ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم تا بگویم که ، من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم تا ابد غم شبهایم را ، تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را ، قانون دنیا تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق است و عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست به جان تو... نه! قسم به جان خودم گاهي ميان عقل و دلم، جنگ مي شود! چند سالي مي شود قعر اين چاهم...ولي هنوز دلم، به ريسمان تو چنگ مي زند! اگر چه بود و نبودم يکيست، اما گاه .. دست خودم نيست، دلم براي دلت تنگ مي شود گفتم خدایا دلم را ربودند ، گفت پیــش از مـن؟؟؟ گفتم خدایا چقـــدر دوری ، گفت تــــو یا مــن؟؟؟ گفتم خدایا تنـــهـاتــرینم ، گفت پــــــس مــــن؟؟؟ گفتم خدایا کمک خواستم ، گفت غیــر از مـن؟؟؟ گفتم خدایا دوستت دارم ، گفت بیــش از مــن؟؟؟ گفتم خدایا اینقدر نگو من ، گفت من توام تو من... در آنجا بر فراز قلــــه ی کوه دو پایم خســته از رنج دویدن به خود گفتم در این اوج دیگر صدایــــم را خدا خواهد شنیدن خواهم آمد زود زود » و اینک سالیان سال بود آن شب که چشم عشق معصومانه تر شد دریای صبرم خشک از آه سحر شد وقتی در دل را به روی عشق بستند در کوچه ی سرد جدایی در به در شد دیگر کسی از او نشانی هم نپرسید وقتی که با آه دل من همسفر شد در این هیاهو عشق را هم سر بریدند بی او دل غمگین من آواره تر شد روزی که نعش عشق را در خاک کردند شعرم پر از درد دل و خون جگر شد تو چه دانی به من چه می گذرد که چنین روز و شب ز من دوری من سزاوار مهربانی تو نیستم جان من تو معذوری .... لبریز تبی تندم و آرام ندارم کی می رسی ای سبز غزل خیز کنارم این نغمه ی بارانی غم دست خودم نیست سرشار صدای تو شده شور سه تارم بی سبز نفسهای تو ای شوق بهاری یخ می زند آواز من و هر چه که دارم هر چند که غم پنجره ها غربت وسرماست من منتظر آمدنت گرم بهارم باید که تو را روی دعایم بنشانم باید که تو را بر سر سجاده ببارم نا خوانده بخوان متن غزلهای دلم را وقتی که غزل میشوم و واژه ندارم آخرین فرصت فریاد سواری غمگین آخرین ثانیه ها منتظر پاییزند در تب و تاب رسیدن به قراری غمگین آخر یک روز در این فصل ترک خواهم خورد خویش را می شکنم مثل اناری غمگین آسمان وارث چشمانم اگر شد خوب است تا شود ابر و زند دست به کاری غمگین زندگی حس بدی نیست ولی می شکند زنی از جنس دل آینه ، آری غمگین خودمان مسئله داریم که بد می بینیم ور نه پاییز بهار است، بهاری غمگین زندگی تکراریست خنده ها تکراری ، گریه ها تکراریست من در این تکرارها ، مانده در بهت و سکوت دیگران می خندند و دلم میداند که چقدر تکراریست همه جا غرق سکوت کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است پیش رو تاریکی ، پشت سر تاریکی دل من می ترسد ترس هم تکراریست لحظه ای دیگر به اینجا می رسد من پر از تکرار حرف روز و شب غرق این فردا و فرداهای دور می رساند جان تلخم را به لب
چه سخت است در دیار تنهایی با خاطره ها همسفر بودن
چه دشوار است در دل گریستن و تکیه گاهی بس مطمئن را از دست دادن
چه جان سختم که بی تو نفس می کشم و نبودنت را تحمل می کنم
جای خالیت دلم را می گدازد
...
غاقلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و با شالاپ شالاپ های گل الود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی را چطور؟!....
:ادامه مطلب:
:ادامه مطلب:
:ادامه مطلب:
دربارهی زیباییات......
که دست خودت نبوده و نیست دربارهی تارهای مویت که بیخیال از نگاه شکآلودهی
احمقها از روسری بیرون ریختهاند دربارهی روحت، جسمت دربارهی تو و زن بودنت،
عشقت، همسرت قضاوت میکنند
تو نترس و زن بمان احمقها همیشه زیادند نترس از تهمت دیوانههای شهر که اگر بترسی
رفته رفته زنِ مردنما میشوی
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
و من چون شمع میسوزم
و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
| Design By : Pars Skin |






